این روزها برای من روزهای عجیبی است...آمدم بنویسم از سر اجبار...که نگران بودنم یا نبودنم نشوند... که خلوتم را با اس ام اس های " زنده ای ؟ " بهم نزنند...انگار این خلق خدا آفریده شده اند برای آنکه آمار مردگان را در بیاورند..نمی دانم به چه می شود پناه برد از اینها..وقتی شادی و سرخوش هزار جور حرف می شنوی در خیابان که گمان میبرند لابد مستی! اما اگر تمام دنیا به سرت آوار شده باشد و اخم هایت ـ مثل بافه های نمیدانم چه ـ در هم باشد هیچ کس حواسش نیست.
خب این طبیعی است لابد ...
حکایت شبدیز کرج
چند ماهی می شود که از سرویس ای-دی-اس-ال شبدیز استفاده می کنم. خب اوایل بدک نبود اما همیشه اتفاقات عجیب غریب می افتد برای من. اتفاق عجیب این بار این است که سرعت دانلود من عالی است اما سرعت باز کردن پیج ها افتضاح است. و مدام باید دیسی کنم دوباره لاگین شوم تا بلکه فرجی حاصل شود! خیلی اذیت می کند.تمام مراحل عیب یابی هم طی شده چندبار دان و آپ شده اما نرود میخ آهنین در سنگ! گاهی همین بلاگفا را به زور باز می کند.منظورم این است که صد رحمت به دایال آپ. خلاصه به فکر تغییر آی اس پی هستم.
حکایت بانک رفاه
چند روز پیش رفته بودم بانک رفاه ببینم شرایط وام خودرو اش به چه صورت است. بعد از همه مراحل به من می گویند " ۹ ملیون و نیم رو ۶ ماه میخوابونی تا ۷ تومن بهت وام داده بشه " اونوقت من کلی به اونا می خندم و راه خودم را می کشم تا خونه ! عجب حکایت " بچاپیسمی " است حکایت این بانک ها مرا به یاد بانک های اوایل قرن ۲۰ اروپا می اندازد. جالب است با هزار حقه و دغل مردم را فریب می دهند تا قرض الحسنه بسپارند از آنطرف وقتی می خواهی آنها به تو قرض بدهند پدر صاحبت را در می آورند!!! هزار جور اعداد و ارقام برای " چاپیدن " هرچه بیشتر..اینهم از بانک های اسلامی ما.
حکایت من و زندگی
هرچه با خودم کلنجار می روم نمی شود. انگار نمی شود تصمیم گرفت. دقیقا مسئله بین انتخاب خودم یا دیگری است ... نمی دانم بشود تصمیمی گرفت که در بر دارنده ی هر دو باشد یا نه.. راستش همه را سپردم به گذر زمان... خب البته خودم هم بی خیال نیستم.. یعنی نمی شود بی خیال بود.. از دوستانی که جواب اسمس هایشان با چند روز تاخیر می رسد پوزش می طلبم.. توان تمرکز فکری را ندارم...
امروز هم از آن روزهای گند بود ...
بگذریم... دارم روی یک شعر کار می کنم. تا حالا با وجود تمام مشغولیت ها به نیمه رسیده امید که در هفته بعد کامل شه بذارم تو وبلاگ. اما این بار یه کار قدیمی رو که بهش دلبستگی خاصی دارم رو می ذارم مربوط میشه به ۵ سال پیش :
" اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت "
خزان شعر من با تو بهاری تازه خواهد یافت
دمی رود ترنم ساز سرگردان به من آمیز
که دشت از سازش ما جویباری تازه خواهد یافت
اگر در دل ـ درخت خشک دور از آب ـ بنشینی
از این پس باغ احساسم اناری تازه خواهد یافت
مرا از گور حسرت ها به آغوشت رسان کین سان
شهنشه زاده ی عشقت مزاری تازه خواهد یافت
چگونه؟ با کدامین حس فراموشت کنم ؟ آیا
پلنگ پرغرورم بیشه زاری تازه خواهد یافت؟
[]
تو مرز روشن درکی، فروغ راه من چشمت
که مضمون غزل در تو مداری تازه خواهد یافت.
* مصرع اول وامی است از استاد منزوی
۱/۶/۸۵